كلاس اول  ايتدايي سر  درس املاء نشسته بوديم و معلم قرار بود ديكته جديدي برايمان بخواند و مانيز طبق معمول با هجي و صداي بلند معلم بنويسيم.

يادم مي‌آيد كه در كلاسهاي آنروزها، در مدرسه «انقلاب اسلامي» روزگار با خاطراتي خوب و بد در كنار هم صف‌آرايي مي‌كردند .

روزهايي كه املاء داشتيم نوعي دلهره همراه با ترس وجودمان را مي‌گرفت؛ هر چند در دوران ابتدايي، درس حساب سخت‌تر بود، ولي وقتي كسي مي‌خواست وضعيت درسي ما  را بداند؛ مي‌گفت برو دفتر ديكتتو بيار ببينم چند تا بيست گرفتي، در واقع ملاك ارزيابي بين اقوام و خويشان براي وضعيت درسي ما دفتر ديكته بود و نمره‌هاي آن.

كلاس اول ابتدايي كه نه ولي تو سالهاي بعد يادم مياد از درس حساب-رياضي- همه حسابي حساب مي‌بردن!

نمي‌دونم الان هم تو مدرسه‌ها اوضاع همينجوريه يا نه؟!

از بحث اصلي دور نشيم؛ موضوع ديكته بود

براي توضيح در مورد املاي آنروز بايد قبلش بگم  كه چند روزي به خاطر بيماري نتونسته بودم به مدرسه برم و از اوضاع و احوال کلاس  و اينكه برنامه درسی چيه خبر نداشتم.تنبلي خودم هم مزيد علت شد و بدونه اطلاع از برنامه كلاس بعد از چند روز رفتم مدرسه؛

 معلم وارد شد

حضور و غياب و ...

تا صدای معلم بلند شد كه: "دفتراي املاء  رو ميز" ؛ تازه متوجه شدم  املاء داشتيم و من حرف«غين»  رو كه درس داده شده، بلد نيستم.

املاي اون روز هم پر بود از لغاتي كه حرف «غين» داشتند.مثل "غيرت،غرور،غروب،تغيير و...» خلاصه معلم هر چي كلمه «غين‌دار »بود اونروز گفت.منم  هر جاي جمله‌ها  غين داشت جاشو خالي گذاشتم تا تو يه فرصت مناسب از غلام‌حسين كه كنار دستم مي‌نشست تقلب كنم و تو جاهاي خالي بنويسم؛ هر چند خيلي بهش اعتماد نداشتم چون وضعيت انضباطي و درسيش خيلي بد بود و با وجوديكه چند بار از طرف ناظم مدرسه و معلم فلك شده بود ، ولي درس نمي‌خوند و به بي انظباطيهاش ادامه مي‌داد. اما چون غائب نبود، فكر مي‌كردم حتماً «غين» بلده بنويسه!

معلم از شانس من دقيقاٌ بالاي سر ما ايستاده بود و تكون نمي‌خورد.

آخراي ديكته بود و قلبم به سرعت مي‌زد؛ وقت زيادي نداشتم.

بيچاره شدم

ورقه‌ها بالا ! ديگه كسي چيزي ننويسه! هر كي سرش تو ورق خودش...

جمله‌هاي معلم تمومي نداشت و من هنوز دنبال اون فرصت طلايي بودم؛ يه دفعه چشمم افتاد به يك كلمه؛

"طقير" ؛ من بيچاره كه از حول حليم افتاده بودم تو چاه يه نگاه به معلم كردم، ديدم حواسش نيست جمله«ت يير» خودم رو پاك كردم و به جاش نوشتم«طقير»

تا معلم مي‌خواست به ميز ما برسه تو همه جاهاي خالي «ق» گذاشتم

فردا وقتي معلم اومد سر كلاس صدا زد غلامحسين، عباس، مهدي ؛ هر سه تا بيرون!

مهدي، هم ميزي ديگمون بود - معلم طوري ايستاده بود كه من به ورقه اون نمي‌تونستم نگاه كنم-  كه تا ديده بود من و غلامحسين اينجوري نوشتيم همه جمله‌هاي درست و غلط خودشو پاك كرده بود و مثل ما نوشته بود «غين». بيچاره مهدي به نوشته‌هاي خودش شك مي‌كنه و فكر مي‌كنه ما درست نوشتيم و املاي اون غلطه.

 فكرشو بكنيد سه تا هم ميزي و سه تا برگه با جمله‌هايي شبيه به هم و «غين‌هايي» گه «قاف» شده بودند.

اون روز آبروي من و مهدي رفت و هر سه تامون كتك خورديم ولي بعداً شنيدم غلامحسين هر جا نشسته بود، از اينكه من دل به اون خوش كرده بودم و هم امتحانو صفر شدم  و هم كتك خوردم، كلي به من خنديده بود ، ضمناً از اون روز همه به من طعنه مي‌زدند كه" تو ديگه كي هستي كه غلامحسين شده اوستا و تو شاگردش؛ كتكي كه خوردي حقته!»

آبروم رفت  و........‌ 

ديگر كسي ۱۹،۱۸ و ۲۰‌هاي منو و مهدی رو  يادش نبود و همه با اين صفر آخري مي‌شناختنمون.